چند ماهي را بدون دوست پسر و بدون قرار بگذرانيد. خواهيد ديد كه درسهايتان پيشرفت مي كند، با دوستان خود صميمي تر مي شويد و عقايد قلبي تان محكم تر مي شود. همه اين مزيت ها به كنار، پنج شنبه بعد از ظهر وقتي مي بينيد همه دوستانتان با دوستان خود به گردش رفته اند، احساس بدي به شما دست خواهد داد. شما خوش هيكل، زيبا و باهوش هستيد. پس مشكل چيست؟ اين سوال به زودي به يكي از سوالات فلسفي تبديل خواهد شد كه همه وقت از ذهن شما مي گذرد. ولي مطمئن باشيد كه ”قرار“ اول بدبختي است:
· دوست پسر قديمي ام وارد دانشگاه شده بود پس وقتي از طرف Matt تقاضاي دوستي شنيدم، بدون چون و چرا پذيرفتم چون ديگر اميدي به Dave نداشتم بعلاوه من داشتم به او رسماً خيانت مي كردم .
· يك بلوز صورتي با دامن سفيدم پوشيدم. از پنجره ديدم كه Matt با جيپ سياه رنگش به منزل ما رسيد، او كمكم كرد كه سوار اتومبيل شاسي بلندش شوم و به طرف يك رستوران حركت كرديم. بعد از شام تصميم گرفتيم به يك پارك برويم و با هم صحبت كنيم تا يكديگر را بهتر بشناسيم. بعد از مدتي من به Matt گفتم كه ديگر بايد بروم. آن شب باران مي باريد. بالاخره به خانه رسيديم و چون دير شده بود تصميم گرفتم از در جلو وارد شوم .وقتي از ماشين پريدم با صورت به زمين خوردم و سر تا پايم گلي شد. Matt به كمك من آمد خنده اش گرفته بود. من خيلي آزرده شده بودم Matt يكبار ديگر هم با من تماس گرفت ولي من گفتم ”نه“. سوزان 18 ساله
· يك ماه و نيم بود كه با دوستم James آشنا شده بودم زياد با هم قرار مي گذاشتيم تا اينكه روزي از او خواستم به يك مهماني رقص برويم. من تا به حال به اين مهماني ها نرفته بودم پس به كلوپي رفتيم كه يك ساعت به طور مجاني به ما آموزش مي داد. بعد از درس بيرون رفتم تا هوايي بخورم. وقتي برگشتم ديدم James مشغول رقصيدن با يك دختر بلوند است. به شدت عصباني شده بودم. به دستشويي رفتم و گريه كردم. بعد صورت اشك آلوده ام را پاك كردم و برگشتم ديدم در گوشه اي ايستاده اند و خيلي صميمانه مشغول گفتگو هستند. به طرف آنها رفتم. ژاكت جيمز را كشيدم وداد زدم: ”چطور تونستي با من اينكار رو بكني اونهم به خاطر اين عجوزه“. جيمز با حيرت به من نگاه كرد. آن دختر فرياد زد “من خواهر او هستم“ آن شب جيمز از دست من خيلي ناراحت شد و از آن روز به بعد هيچ وقت مرا به رقص دعوت نكرد. ديانا، 18 ساله
· با دوستم قرار گذاشتم و بعد از يك شام بسيار عالي او را براي قهوه به منزلمان دعوت كردم وقتي Steve به من نزديک شده بود، سگم فكر كرد كه او می خواهد به من حمله كند، بر روي او پريد تكه شلوارش را كند. صدا باعث شد پدر و مادرم بيدار شوند و بپرسند كه من و او در اين تاريكي چه مي كرده ايم! بوني، 16 ساله
· 3 ماه بود كه با او دوست بودم. روزي از من دعوت كرد كه براي ديدن خانواده اش به خانه شان بروم. وقتي در اتاق پذيرايي نشسته بودم احساس كردم دل درد عجيبي دارم . مي دانستم كار زشتي است ولي بايد به دستشويي مي رفتم. از شانس بد من دستشويي آنها خراب بود و چاه بالا زده بود. وقتي به آرامي مادرش را مطلع كردم بلند گفت ”چه اتفاقي افتاده است؟“ و توجه همه به سوي من جلب شد اين خاطره بد را هيچ وقت فراموش نخواهم كرد. تونيا، 15 سالهhttp://pesarehshoja.persianblog.comمنبع
اینم مطالبی که بنظرم زیبا اومد.و براتون نوشتمش.خوب شما هم میتونید مطالبتون رو برای ما بفرستید و ما اینا رو برای همه دوستامون اینجا تو وبلاگ بنویسیم.
با دختر پسرای ایرونی باشید.بابای تا بعد.
راستی نظر یادتون نره.....







