فعلاْ...علی.دا
سلام دوستان،امیدوارم که همه خوب و خوش باشید،پیشاپیش از طرف خودم و اون یکی علی :
"
فرا رسیدن سال جدید رو به همه شما عزیزان تبریک میگم
"
مطلب امروز:
یک انشای جالبی بود که براتون انتخاب کردم،![]()
موضوع انشاء : ۱۳ نوروز را چگونه در کردید
؟
اين بهترين مسافرتی است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت
ما را به مسافرت نبرده بود !
در راه شمال به ما خيـــلی خوش گذشــــــت ! ما در
راه خيلی چپ کرديم ! پدرم ميگفت من میپيچم ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه!
خواهرم یک بار دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا پوست تخمـه اش را بریزد
و یک ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد و ما
خیلی خندیدیم
!
ما برای ناهار به اکبر جوجه رفتیم ! البته من خود اکـــــــــبر آقا را
ندیدم ولـــــــــــی پدرم که او را دیده است میگوید خیلی جوجه اسـت
! من خیلی
نوشــــــــابه خوردم و پدرم یک گوشه نگه داشت تا من با خیال راحت .... به
طبیعت ! در جاده خیلی برف آمده بود و ما برف بازی کردیم ! مـــــن با گوله برف به
پس کــــله پدرم زدم و او عصبانی شد و دست من را لای در ماشین گذاشـت و در
ماشین را محکم بست !
ما به متل قو رفتیم و سر یک میز نشستیم و پدرم قیلـون و چایی ســـفارش داد .
پدرم خیلی قشنگ قیلون میکشد . پدرم حتی در متل قـو هم از رژیمش دست بر
نمیدارد و درِ گوشی به همان پسره که قیلون آورد چیزی مـیگوید و یــــــک پارچ آب
سفارش میدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطی میکند !
کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز میخوانند :
میخوام برم زن بگیرم ! پولامو بدم ... بگیرم ! گوجه بدم رب بگیرم و ...
پدرم با این شعر خیلی حال میکند ولی مادرم عصبانی میـشود و با پارچ آب پدرم
به صورت من میکوبد ! ما ۱۳ را در همانجا در کردیم البته پـدرم خیلی بیشتر از ما
در کرد ولی به هر حال به ما خیلی خوش گذشت و من خیلی کتک خوردم
mehdimosavi.blogfa.com
این هم از این مطلب،
سره سفره هفت سین که نشستی،اگه چند ثانیه ای وقت داشتی برای ما هم دعا کن،البته از اونجایی که میدونم دوستان خودم هیچ کدوم ثانیه ای هم وقت ندارند و همشون انیشتین تشریف دارن،ازشون نمیخوام که وقت گرانبهاشونو برای ما تلف کنند
برای همتون سالی خوش ر و آرزو میکنم،همینطور برای تو عزیزی
که الان ازت بی خبرم،
تا مطلب بعدی خدا نگهدارتون![]()
دست نوشته های یک کودک فهیم
عقشولا نه هاي كودك![]()
![]()
با اينكه بابايم ميگويد دهانم هنوز بوي پفك ميدهد ولي من تورا عاشق ميباشم اي دختر همساده ،هر بار كه با موهاي دم موشي ات به حياط مي آيي تا لي لي بازي كني وهي دماغت را بالا ميكشي ،از بس هوا سرد ميباشد ،دل كوچك من خيلي قنج ميرود . آن روز كه در استپ هوايي توپ را بالا انداختي كه " كودك فهيم " و من سوزيدم ، فهميدم كه در گلويت گير كرده ميباشم و اصلا فكر نميكنم كه تو از ممد فرنگيز خانم اينا با آن كت وشلوار مسخره اش خوشت مي باشد
من از تو خيلي دلگير ميباشم از بس عباس آقاي بقال محله لپ تو را كشيد كه : كوچولو چه ميخواهي ؟ و تو بي حيايانه خنديدي و من تا صبح ماهواره ممد فرنگيز خانم اينا را تماشا كردم تا غيرت خونم نرمال شود .
هر روز لب پنجره منتظرت مينشينم و با دستان كوچولويم هي گيتار ميزنم كه" چه خوشكل شدي امروز" و تو از سرويس مدرسه پياده ميشوي و در حالي كه با راننده نره خر سرويس باي باي ميكني ، وسط كوچه مقنعه ات را در مي آوري و من " دلم تنگه برادر جان" ميخوانم .
آن روز كه معلمتان "من بادام دارم" درس داد و تو گريان آمدي كه دلم بادام ميخواهد ،من به تو خيلي بادام دادم و تو خنديدي و نفهميدي كه من با چه دلهره از آجيل فروشي سر كوچه بادام دزديدم و آقاهه به من گفت : " فسقلي الدنگ " .
تو خيلي خوشگل و قشنگ ميباشي ولي هيچ وقت به زيبايي خانم معلم ما كه فاميل سوفيا لورن اينا ميباشد نميرسي و بابايم عاشق او ميباشد و به زودي با هم همسر ميباشند و من خيلي خوشحال ميباشم كه خانم معلم عزيز كه زني زيبا و مهربان ميباشد خيلي براي خوشبختي بابايم تلاش ميكند .
خانم معلم ميگويد : تا همين جا بس ميباشد . ديكته عقشولانه بهت گفتم تا خسته نشوي !!!! و من خيلي ناراحت ميباشم كه خانم معلم از احساسات پاك من سواستفاده ميكند وديكته هاي بد آموزي ميگويد در حالي كه همسايه ما اصلا دختر ندارد. .
خانم معلم ميگويد : من رفتم به بابايت سلام برسان بگو پول اين تدريس خصوصي ها را ميكشم روي مهریه مهريــــــه
این مطلب هم به نظرم جالب اومدم گفتم براتون بیارمش توی وبلاگ
چطور بود؟
در مورد نظر هامون:
شمایی که اسمتو ننوشتی و میگی که من اذیتت کردم یا از من توقع نداشتیِ به نظر من که اگه
خودت توضیح بدی چی شده بهتره اونطوری من هم میفهمم کی از دستم ناراحتهِ پس منتظر
نظرت هستم
----دوستون دارم---------تا مطلب بعد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پایان تلخ
به پايان هیچ راهی
نمی اندیشیدم!!!!
دوستانی که دستم را رها کردند
ترس از انتها داشتند!!!!!
![]()
![]()
![]()
ما امدیم
همه خوب هستید ؟
ye hediye baraye hameye baro bach bahal ovordam ye ip:port
202.47.247.146:553
دوست بد شما
علی(پر)
سلام
یه مدت بود نبودیم ،دلتون برامون تنگ نشده بود؟دیگه رشته ی ریاضی است و هزارو هفت دردسر،دیگه خودتون ببخشید...
مطلب امروز:
خیلی ها فکر میکنن زندگی قشنگه،
چه فکر پوچی،هر کسی که سرش یه کم به تنش بیرزه حداقل برای زیبایی فن هم شده یه بار به این فکر افتاده که :"خدایا یا منو بکش یا خودم این کارو میکنم"
اما با همه ی این حرفها ما چه بخوایم چه نه هر لحظه که میگذره داریم به مرگ نزدیکتر می شیم همین که یه کاری کردی که وقتی رفتی تو این دنیایه نفر برات گریه کنه خودش خیلی کاره.
یکی بود میگفت(شاید هم خودم بودم) که زندگی قشنگه چون پر خوبی و دوست داشتن و بخت وشانس و.... است اما الن جواب این حرفها رو با این ترانه ی یگانه میدم:
کو خوبی کدوم مهر ما که چیزی ندیدیم![]()
از این دنیای شیرین فقط سختی کشیدیم
کدوم بخت کدوم شانس ما که شانسی نداریم
داریم پشت سر هم همش غیبت میاریم
ما خون جگر خوردیم و سوختیم و ساختیم
به جرم زنده بودن همه هستی رو باختیم
آخه از تو چه پنهون دلم دست خودم نیست
دیگه این چشا اون چشمی که عاشقش شدم نیست
![]()
این هم از مطلب امروز (دوست دارم نظرتونو بدونم )راستی قسمت معرفی وبلاگ این بغل رو هم عوض کردیم یادتون نره نگاش کنید.![]()
اگه افسردگی داری نخون
مطلب امروز با بقیه ی مطالب کمی فرق داره.من این مطلب رو توی یک وبلاگ خوندم که بنظرم خیلی زیبا اومد.اونو براتون اینجا گذاشتم تا بخونید اما توصیه میکنم کسانیکه افسردگی دارند نخونند.![]()
![]()
![]()
زنگ انشاء :
زنگ تفریح تمام شده بود بچه ها دسته دسته به کلاس میومدن و بطرف نیمکت هاشون می رفتن. سلیمانی و حق پرست شکلاتهای تو دهنشون را تند تند می جویدن........احمدی نیک پور زمانی و باستانی داشتن سر بازی گرگم به هوا با هم دعوا می کردن....رضوانی و قاسمی سر مارک اتومبیل پدرشون واسه هم قورت می مالیدن.توکلی و صادقی که گویا خویشاوند بودن از مهمونی دیشب می گفتن و قاه قاه می خندیدن......راستی و احدی کنار میز معلم استاده بودند و از سریال تلویزونی می گفتن....فاطمی که یکی از بچه پولدار های کلاس بود کنار نیمکتش خم شده بود و یواشکی پولهاشو میشمرد..ند تا از بچه ها هم روی میزاشون ضرب گرفته بودن و می رقصیدن..چند تا از بچه درسخونای کلاس سرشون رو کتابشون بود و از سراصدای بقیه حرص میخوردن....کریمی رو جلد کلاسورش شکل دل شکسته را نقاشی می........... بر پا
بچه ها به احترام خانم معلم ایستادن و خانم معلم همونطور که بطزف میزش میرفت از بچه ها تشکر کرد.کیف را روی میزش گذاشت..بچه ها خوب هستین... بـــــلـــــــــــه..انشاهاتون را نوشتین..؟ اونائی که انشاشون را خوب نوشته بودن با صدای بلند......اونائی که چند خطی برای فرار از نمره صفر نوشته بودن یواشتر جواب بله دادن ..خوب بچه ها این دو ساعتی که با هم هستیم اول چند نفری میان انشا هاشونو میخونن بعدش در مورد نگارش و فن بیان هم صحبت خواهیم کرد....حا کی میخواد داوطلبانه انشاشو بخونه..؟ صدای خانم اجازه ما..خانم اجازه ما از هر طرف کلاس شنیده می شد..یه سری هم پشت سر جلویی ها قایم شده بودن تا چشم خانم معلم به رنگ پریدشون نیفته ..............چند نفری داوطلبانه و چند نفری هم از روی دفتر انتخاب شدن و رفتن انشاهاشونو خوندن...راستی یادم رفت بگم که خانم معلم هفته قبل موضوع انشا را اینطور داده بود که : فرض کنید پدر شما برای مدتی در شهر دیگری کار می کند..شما نامه ای به پدرتان بنویسید و از او بخواهید در تابستان شما را به ییلاق ببرد و آرزوهای دیگرتان را نیز در قالب این نامه از او بخواهید...نهائیکه انشاء خوندن هر کدوم آرزوهایی بزرگ و کوچیک داشتن..یکی شهر های خوش آب و هوای شمال..دیگری اروپا....یکی ژاپن ..دیگری رفتن به هتل های مجلل..یکی رفتن به ساحل وجنگل...دیگری تقاضای گردنبند ....یکی خانه پدر بزرگ در فلان شهر و و..و.....احمدی انشاءشو خونده بود و منتظر اجازه نشستن بود.....خانم یه نگاهی به دفترش انداخت و زمانی را صدا کرد....زمانی در حالی که رنگش پریده بود ایستاد و گفت خخانمم اااجااازه ما اامروزز.... خانم معلم گفت حتما انشا ننوشتی دختر تنبل..همه دفتر ا رو میز میخوام ببینم و در یکی از راهرو های میان نیمکت ها به راه افتاد....یکر را راهنمایی ..یکی را تشویق و به دیگری وعده تنبیه انظباطی می داد تا این که به نیمکت ما رسید..بعد از این که دفتر منو کنترل کرد دفتر بغل دستیمو برداشت و گفت: حسینی این که دفتر املاته......خانم ایناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم دید که حسینی انشاء مفصلی نوشته ..بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمی نوشت...خانم معلم دفتر را به حسین داد و تا رسیدن به نیمکت بعدی به او نگاه میکرد.........
حسینی دختری بسیار ساکت و گوشه گیر بود...همیشه تنها به مدرسه می آمد و تنها میرفت لباسهایش معمولا کهنه اما تمیز بود با هیچکدوم از بچه ها قاطی نمی شد حتی چند باری که از او برای درس خواندن و یا جشن تولدم دعوت کرده بودم سریعا پاسخ منفی داده بود....همیشه تو خودش بود......درون آرامی نداشت......
خانم معلم آخرین دفتر را که دید......در حالیکه به درز موزائیک های کف کلاس خیره شده بود..چند بار عرض کلاس را طی کرد....رو به کلاس ایستاد و نگاهش در جائیکه حسینی نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسینی. ...حسینی رو پاهاش ایستاد سرش را پائین انداخت و مظطرب گفت: خخانمم ااگگه میشه یه دفعه دیگه....خانم گفت من برای خودت میگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نیست حالا که انشاتو نوشتی بیا بخون......حسینی نگاه سریعی به بچه ها انداخت...دفترش را برداشت..آهسته آهسته فاصله نیمکتش تا جلوی کلاس را پیمود..رو به کلاس ایستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ایستاد. همه با تعجب منتظر بودند..رنگش کاملا پریده بود..نگاهی به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهی به بچه ها کرد.....به چه فکر می کرد...؟ به غرورش..!!!؟ به زندگیش..!!!؟ یا به نمره انشایش..!!!؟ به هرچه فکر میکرد دلش نمی خواست انشایش را بخواند ولی دیگر دیر شده بود...آب دهانش را قورت داد..چند بار صدای گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد.........پدرم...!!!!!!؟اگر چه در این شانزده سال که نه..دراین شانزده هزار سالی که از عمرم گذشته است حتی برای یکبار پاسخی محبت آمیز از شما نشنیده ام..باز به خاطر اینکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام میکنم..سلامی در دفتر انشا و یا در آخر دفتر املاء..ایجا خانه نیست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد های مستانه تو باشم...اینجا کلاس است..با این حال ایجا هم احساس امنیت نمیکنم..و با اینکه سراپای بدن کبود شده من درد میکند احساس میکنم پشت سر من ایستاده اید و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته اید.!! پدرم :من یک عمر در شکنجه گاهی که نامش را خانه گذاشته اید..بد ترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به خاطر خدائی که هرگز نشناختید..بلکه به خاطر آبروی من درکلاس..به خاطر نمره انشای من...ویا بخاطر اینکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بی انظباطی شناخته نشوم...به خاطر اینکه تحقیر نشوم..اگر چه تحقیر ها و عقده ها جانم را به لب آورده است...به این خاطر و به هزاران خاطر دیگر برای مدتی به دیار دور دستی بروید تامن برای شما نامه ای بنویسم و آ رزوهایم رابرایتان بگویم.....پدر عزیزم..خانم معلم نفسش از جای گرم بلند می شود!!! او از ما خواسته است نامه ای برای شما بنویسم و از شمت بخواهم که در تابستان مرا به ییلاق ببرید!!!و آ رزوهای دیگرم را براورده کنید..او نمیداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه ای زشت و بی معناست..او نمیداند سالها پیش این کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپردید!! او نمیداند که من هر ساله این کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهای درسی ام نیز پاک می کنم...او نمیداند که اگر شما بفهمید حتی اگر موضوع انشای من این باشد برای همیشه از درس خواندن مرا محروم خواهید کرد!!!...پدرم شما یک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده اید و من پیوسته از این کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما میخواهم تا پایان انشایم همچنان مخمور بمانید..به شما قول میدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا این چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسایه بریزم تا شما نه انشاء را ببینید ونه بخاطر پره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگیرید!!! پدر نامهربانم:نه.. من نمیخواهم به ییلاق بروم و خستگی یکساله را از تنو بزدایم..زیرا تن مجروح من آنقدر درد میکند که خستگی را احساس نمیکند!!..شمات برای رفع این مجروحیت ها فقط یک شب از سال را بهانه جویی نکرده مرا به باد کتک نگیرید و بگذارید این خانه آرام باشد..مطمئن باشید که من هرگز هوس ییلاق نخواهم کرد..زیرا امواج سهمناک دریای متلاطم این خانه بیرحم تر از امواح تمام اقیانوس هاست که هر لحظه بر بنیان من میکوبند!!!! نه..نهه من هرگز آرزوی دیدن شیهای ساحل و احساس برخورد نسیم دریا را بر بدن عریانم ندارم..فقط از شما میخواهم شبها مرا با آن شیشه لعنتی برای خریدن آن مسکر جهنمی در دل ظلمت هز خانه بیون نفرستید..!!! بیا دارید آن شب یخبندان که مرا به همین منظور فرستاده بودید..هنگام بازگشت سگی مرا دنبال کرد..و من زمین خورده بودم وآن شیشه کثیف شکست با من چه کردید!!!!؟بیاد دارید التماسهای مرا که لا اقل بگذارید که در گوشه حیاط بنشینم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ دادید!!!!؟ آن شب هر چه بود بر من گذشت و کبودی کتکهای آنشب با کبودیهای قبل و بعد در هم آمیخت...اما فکر اینکه چگونه ارزش من از آن شیشه کثیف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب میدهد...من نمیخواهم به ییلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهای پوشیده از درختهای نارون و بلوط..سرو و سپیدار از عطر بوته های وحشی تمشک از خوش رقصی برگهای سپیدار مقابل نسیم از آواز بلبلان واز شقایقهای وحشی که پهنای دشت و جنگل را پوشانده اند..بیزارم..!!! اینها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند..نه پدر من نه آرزوی دیدن ییلاق را دارم و نه دلم میخواهد که در کرانه دریا بدوم..گیسوان خود را به دست با بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بیندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سینه خود بفشارید و مرا جزئی از وجود خود حس کنید!!!! پدرم گناه فرزند گستاخ خود را ببخشید....دلم میخواهد یکبار آن هنگام که از ترس بهانه جویی ها و تنبیه های شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه میدهد آرام آرام دستهای خود را بر روی موهایم بکشید و لبان سیاه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به این وضع در آمده را روی گونه ام بگذارید که از هر ییلاقی و ار هر هدیه ای با ارزش تر است.....پدرم..ییلاق را لذت ییلاق را صدای دریا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشی را ..حتی رطوبت هوای ییلاق را از فرستگهای دور حس میکنم..اما افسوس ..وجود شما را از این فاصله نزدیک به عنوان یک پدر حس نمی کنم....پدر نامهربانم..انسانهای زنده آرزوی ییلاق دارند و من مرده ای هستم که فقط به خاطره محبت های مادر از دست رفته ام حرکت میکنم..آخر او برای شما مرده است چون هر شب هنگامی که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب میروم.مادرم همراه فرشته ای بر بالینم حاضر گشته..جای جای بدن رنجورم را نوازش می کند..مرحم می گذارد..میبوسد..اشک میریزد و صبحگاهان نگران مرا ترک می کند....نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم.......
سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صدای هق هق بچه ها میشکست...همه می دیدیم اشکهای خانم معلم از زیر عینکش یر گونه هایش میلغزند و روی میز بر روی دفتر خضور و غیاب می ریزند..حسینی سراپا می لرزید و نگاهش خطوط دفترش را تعقیب می کرد گویی تصویر پدرش روی صفحات دفترش جان می گرفت...زمان از حرکت ایستاده بود..مدتها بود زنگ خانه را زده بودند بابای مدرسه که از داشتن فرزند محروم بود کنار درب نیمه باز کلاس ایستاده بود و میگریست..شاید در این آ رزو بود که ای کاش حسینی دختر او بود...........
حسینی با صدایی خشک ادامه میداد...نه پدرم من نمیخاهم به ییلاق بروم..بگذارید حالا که میتوانم دردهایم را دز فاصله ای از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگویم ..از دردناکترین زخمی که سالهاست بر قلبم نشسته و پیوسته آزارم میدهد بگویم.آ یا از آخرین روز زندگی مادر چیزی بیاد می آورید؟؟.بیاد دارید هنگامی که آن بیماری کشنده سزاسز وجود مادر را پیموده بود با پیکر نیمه جان مادر چه کردید..بیاد...
خانم معلم با مشت محکم روی میز کوبید و هق هق کنان فریاد زد بس کن جگرم را آتش زدی..صدای حسینی به یکبار خاموش شد..دهانش نیمه باز بود..چشمانش را به خانم معلم دوخت..گویی میخواست فریاد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بیندازد!! اما دهانش توان فریاد و پاهایش توان حرکت نداشتند...حسینی مقابل نگاه های حیرت زده معلم و بچه ها به رمین افتاد...!!!!
فردای آنروز هنگامی که از گورستان به طرف مدرسه باز می گشتیم آنچنان سکوت مرگباری بر فضای داخل اتوبوس حاکم بود که گویی هیچکس بر آن سوار نبود.....شاید همه در این اندیشه بودند که دیگر دوست ندارند به ییلاق بروند................
من که خیلی ناراحت شدم تو جی؟
بچه ها امروز روز تولد منه.اول از همه این روز رو به خودم تبریک میگم.ولی واقعاً ضد حاله که روز تولدت مصادف بشه با روز شهادت امام علی نه؟؟؟؟؟؟؟

مطلب زیر رو بخونید خیلی جالبه
گریه کن
تا حالا به این فکر کردی که گریه هم میتونه زیبا باشه؟اگر فکر نکردی فکر کن آره
فکر کردن بهش ضرر نداره.وقتی یه کم منطقی فکر میکنی میبینی که
گریه هم میتونه قشنگ باشه.آره گریه قشنگه. توی این جهانی که پول و ثروت ارزش
اصلی شده گریه هم قشنگه .
و چقدر زیبا میخونه سیاوش قمیشی:
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروبه
مرحم این راه دوره
سر بده آواز هق هق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه،گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه،گریه کن گریه قشنگه
بگذار پروانه ی احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی،دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره تو دل شبها بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه گریه گریه آره گریه هم قشنگه مثل ...
تو چی فکر میکنی ؟فکر میکنی گریه قشنگه؟![]()
![]()
![]()
سلام به همه دوستانم
میخوام امروز یه چیزی خارج از موضوع وبلاگ بنویسم
یه نامه به همه ی دوستانم.
به همکلاسی های قدیمی.به همه ی دوستانم در میرداماد،دوستان من امسال نمیتونم با شما توی یه کلاس یا یه مدرسه باشم ولی میدونم که جام تو قلبتون خالی میمونه و من دلم برای همتون تنگ میشه،تنگ تنگ.خیلی دوست داشتم امسال رو هم با شما عزیزانم بگذرونم ولی نشد باید میرفتم.باید بین دوستام و درس یکی رو انتخاب میکردم.میدونم که هرگز دوستانی به مهربونی شما وبه خوبی شما پیدا نمیکنم،ولی بدونید همیشه دوستون داشتم و دارم.اگه اذیتتون کردم منو ببخشید اگه خوبی هم از من دیدید بدون شک بدونید اشتباهی رخ داده(شوخی کردم)ولی واقعاً هیچ همکلاسی همکلاسهای من نمیشن هیچ دبیرستانی هم میرداماد نمیشه.میام پیشتون بهتون سر میزنم.منو فراموش نکنید منم هیچ وقت فراموشتون نمی کنم.
نامه های خصوصی تر:
سیاوش:خیلی دوست داشتم مثل 3سال راهنمایی هنوز هم پیشت باشم.ولی بدون بهترین دوستمی و همیشه هم میمونی...
علی (پر):میدونی که خیلی دوست دارم .نمیدونم شاید فکر کنی در حققت نامردی کردم ولی بدون اینطوری نیست. خیلی آقایی علی اگه بهت بدی کردم ببخش
امیر نجفی:تو رو بیشتر از همه اذیت کردم ولی همیشه بخشیدیم این بار هم منو ببخش
مهدی نصیری:بابا تو که از خودمونی
پدرام:دوست خوبی برام بودی
بهنیا:اگه جواب سلامتو ندادم بیخیال دفعه ی بعدی که دیدمت جوابتو میدم.آخر هم بسکتبال یاد نگرفتی
از بقیه دوستامم خداحافظی میکنم:آرش،پیام،محمد،سامان،میلاد،محسن،......،فرهاد،شهابپور،محسن حسین آبادی،
و ...
اگه چیزی در جواب چیزایی که بهت گفتم میخوای بگی این زیرتوی نظرها بنویس.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
علی دا
اینم love
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***_____________________***___
_***________JUST_________***___
__***_____SHOWING______***_____
___***______SOME_______***_____
____***_____LOVE!_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***_______________
______________*________________
من از امروز قول میدم هروز وبلاگ
کنم up d
![]()
![]()
![]()
![]()
جوونی و سادگی و عاشقی